› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 185

آن پری گویند شب خندید بر فریاد ما

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ادماردیف مادشواری دشوار

آن پری گویند شب خندید بر فریاد ما

ای فراموشی! تو شاید داده باشی یاد ما

بس که در پرواز گرد جستجوها ریختیم

گشت زیر بال پنهان خانهٔ صیاد ما

جان کنی‌ها در قفای آرزو پر می‌فشاند

با شرار تیشه رفت از بیستون فرهاد ما

از عدم ناجسته کر کرده‌ست گوش عالمی

شور نشنیدن صدای بیضهٔ فولاد ما

چشم باید بست و گلگشت حضور شرم کرد

غنچه می‌خندد بهار عالم ایجاد ما

شمع‌سان عمریست احرام گدازی بسته‌ایم

نیست در پهلو به غیر از پهلوی مازاد ما

خجلت تصویر عنقا تا کجا باید کشید؟

با صدف گم گشت رنگ خامهٔ بهزاد ما

نقش پا در هیچ صورت پایهٔ عزت ندید

سایه هم خشت هوس کم چید بر بنیاد ما

با همه کثرت، شماری غیر وحدت باطلست

یک‌یک آمد بر زبان از صدهزار اعداد ما

هیچکس بر شمع در آتش‌زدن رحمی نکرد

از ازل بر حال ما می‌گرید استعداد ما

پاس اسرار محبت داشتن آسان نبود

گنج ویران کرد بیدل خانهٔ آباد ما

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗