› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 184

سطر یقین به حک داد تکرار بی‌حد ما

وزن مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)قافیه دماردیف مادشواری میانه

سطر یقین به حک داد تکرار بی‌حد ما

این دشت جاده گم کرد از رفت و آمد ما

افسرد شمع امید در چین دامن شب

یک آستین نمالید آن صبح‌ساعد ما

شاید به پایبوسی نازیم بعد مردن

غیر از حنا مکارید در خاک مشهد ما

در دیر بوالفضولیم در کعبه ناقبولیم

یا رب شکست دل چند محراب معبد ما

هرجا به خود رسیدیم زین بیشتر ندیدیم

که‌آثار مقصد از ما می‌جست مقصد ما

تجدید رنج هستی بر یک وتیره نگذاشت

شغل فنای ما شد عیش مجدد ما

افراط ناقبولی بر خاک آبرو چید

مغز جهات گردید از شش طرف رد ما

سیر محیط خواهی بر موج و کف نظر کن

مطلق دگر چه دارد غیر از مقیّد ما

گفتیم از چه دانش سبقت کنیم بر خلق

تعلیم هیچ بودن فرمود موبد ما

هرچند سر برآریم رعنایی‌ای نداریم

انگشت زینهاریم خط می‌کشد قد ما

چون شخص سایه بیدل صدر بساط عجزیم

تعظیم برنخیزد از روی مسند ما

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
سیر
گشت و سفر؛ سلوک و سیرِ معنویِ جان در راهِ حق.
هیچ
بودِ تهی و بی‌اعتبار؛ نشان نفی خود یا جهان گذرا.
امید
چشم‌داشتِ خیر؛ نورِ دل در برابرِ نومیدی و رجای وصل.
خلق
مردمان یا خوی و سرشت؛ جهانِ کثرت در برابرِ تنهایی.
دشت
بیابانِ پهناور؛ نمادِ گستره تنهایی و سرگردانیِ عاشق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗