› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 43

دو روزی فرصت آموزد درود مصطفا ما را

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه اماراردیف ما رادشواری نسبتاً آسان

دو روزی فرصت آموزد درود مصطفا ما را

که پیش از مرگ در دنیا بیامرزد خدا ما را

در این صحرا کجا با خویش افتد اتفاق ما

که وهم بی‌سر و پایی برد از خود جدا ما را

به گردش‌خانهٔ چرخیم حیران دانهٔ چندی

غبار ما مگر بیرون برد زین آسیا ما را

اگر امروز دل با خاک راه مرتضی جوشد

کند محشور فردا فضل حق با اصفیا ما را

به حرف و صوت ممکن نیست از عالم برون جستن

چه سازد کس، ز گنبد برنمی‌آرد صدا ما را

ز سعی دست و پا آیینهٔ مقصد نشد روشن

کجایی ای ز خود رفتن تو چیزی وانما ما را

غبار ما به صحرای عدم بال دگر می‌زد

فضولی در کجا انداخت یا رب از کجا ما را

کباب خوان جنت لذت خون جگر دارد

قضا چندی به ذوق این غذا داد اشتها ما را

کف خاک نفس بال و پریم، از ضبط ما بگذر

به گردون می‌برد چون صبح از خود این هوا ما را

جنون‌ها داشتیم اما حجاب فقر پیش آمد

ز ضبط ناله کرد آگاه نی در بوربا ما را

نفس‌واری مگر در دل خزد امید آسودن

که زیر آسمان پیدا نشد جا هیچ جا ما را

دل افسرده از ما غیر بیکاری نمی‌خواهد

حنا بسته‌است این یک قطره خون سر تا به پا ما را

ز دل امید الفت بود با هر ناامیدی‌ها

به این بیگانه هم گاهی نکردند آشنا ما را

به عریانی کسی آگه نبود از حال ما بیدل

چه رسوایی که آمد پیش در زیر قبا ما را

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗