› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2651

داد عجز ما ندهد سعی هیچ مشغله‌ای

وزن فاعلات مفتعلن فاعلات مفتعلنقافیه لهایدشواری دشوارتر

داد عجز ما ندهد سعی هیچ مشغله‌ای

دسترنج کس نشود مزد پای آبله‌ای

شب خیال آن نگهم گفت نکته‌ها که کنون

صدفغان ادا نکند شکر سرمه‌سا کله ای

غوطه در محیط زند تا حباب باده کشد

در شکست ساغر دل خفته است حوصله‌ای

محمل ثبات قدم دارد آب و دانه بهم

شمع تا عدم نکند فکر زاد و راحله‌ای

نیست ز انقلاب نفس عافیت مسلم کس

در زمین عبرت ما ریشه کرد زلزله‌ای

نیست امتداد نفس بگذر از تامل و بس

بر وجود ما ز عدم خط کشید فاصله‌ای

چرخ تیغ زن بفسان خاک بار کرده دهان

هر طرف نظر فکنی فتنه زاست حامله‌ای

ناقه بی‌صدای جرس نی سراغ پیش و نه پس

می‌رود به دوش نفس باد برده قافله‌ای

بیدل این کلام متین پیش کس مزن به زمین

دارد آن لب شکرین‌گوهر آفرین صله‌ای

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
قدم
پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
تیغ
شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗