› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1663

تا کنم از هر بن مو رنگ هستی آشکار

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه اردشواری نسبتاً آسان

تا کنم از هر بن مو رنگ هستی آشکار

جام می‌خواهم در این میخانه یک طاووس‌دار

سوختن می‌بالد آخر از کف افسوس من

دامنی بر آتش خود می‌زند برگ چنار

تیره‌بختی چون سیاهی ناله‌ام را زیر کرد

سوخت آخر همچو سنگ سرمه در طبعم شرار

آهم از خاکستر دل سرمه‌آلود حیاست

نالهٔ خاموش داغم چون نسیم لاله‌زار

سعی بیتابم کمند جذبهٔ آسودگی‌ست

از تپیدن می‌رسد هر جزو دریا درکنار

آتش رنگی که دارد این چمن بی‌دود نیست

آب می‌گردد به چشم شبنم از بوی بهار

ای که هوشت نغمه از بال و پری وامی‌کشد

بر شکست شیشهٔ ما هم زمانی گوش دار

دیده‌ها در جلوه‌کاهت زخمی خمیازه‌اند

بادهٔ جام تحیر نیست جز رنگ خمار

عمرها شد در خیال آفتاب و آینه

سایه‌وار از الفت زنگار می‌دزدم کنار

با تن‌آسانی ز ما کم فرصتان نتوان گذشت

برق هم دارد حسابی با خس آتش سوار

انتقام از دشمن عاجز کشیدن کار نیست

گر تو مردی این خیال پوچ از خاطر بدار

از نفس چون صبح نتوان بخیه زد در جیب عمر

روزن این خانه بیدل تا کجا بندد غبار

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗