› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 65

بیا تا دی‌ کنیم امروز، فردای قیامت را

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه تراردیف رادشواری میانه

بیا تا دی‌ کنیم امروز، فردای قیامت را

که چشم خیره‌بینان تنگ دید آغوش رحمت را

زمین تا آسمان ایثار عام، آنگاه نومیدی

بروبیم از در بازکرم این‌گرد تهمت را

به راه فرصت ازگرد خیال افکنده‌ای دامی

پری‌خوانی‌ست‌ کز غفلت‌ کنی در شیشه ساعت را

اگر علم و فنی داری، نیاز طاق نسیان‌کن

که رنگ‌آمیزی‌ات نقاش می‌سازد خجالت را

دمی کایینه‌دار امتحان شد شوکت فقرم

کلاه عرش دیدم خاک درگاه مذلت را

بر اهل فقر تا منعم ننازد ازگرانقدری

ترازو در نظر سرکوب تمکین کرد خفت را

عنان جستجوی مقصد عاشق که می‌گیرد

فلک شد آبله اما زپا ننشاند همت را

نگین شهرتی می‌خواست اقبال جنون من

ز چندین کوه کردم منتخب سنگ ملامت را

سر خوان هوس آرایش دیگر نمی‌خواهد

چو گردد استخوان بی‌مغز دعوت کن سعادت را

من و ما، هرچه باشد رغبتی ونفرتی دارد

جهان وعظ است لیکن گوش می‌باید نصیحت را

به عزت عالمی جان می‌کند اما ازین غافل

که در نقش نگین معراج می‌باشد دنائت را

به تسلیمی است ختم اعتبارات کمال اینجا

ز مهر سجده آرایید طومار عبادت را

مپندارید عاشق شکوه پردازد ز بیدادش

که لب واکردن امکان نیست‌زخم تیغ الفت را

درین صحرا همه‌گر از غباری چشم می‌پوشم

عرق آیینه‌ها بر جبهه می‌بندد مروت را

اگر سنگ وقارت در نظرها شد سبک بیدل

فلاخن‌کرده باشی‌گردش رنگ قناعت را

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗