› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2392

آخر از بار تعلق‌های اسباب جهان

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه اندشواری دشوار

آخر از بار تعلق‌های اسباب جهان

عبرتی بستیم بر دوش نگاه ناتوان

از خم گردون مهیا شو به ایمای بلا

تیر می‌باشد اشارتهای ابروی کمان

از تأمل چند باید آبروی شوق ریخت

خامشی تا کی گره در رشتهٔ ساز فغان

زحمت بسیار دارد از عدم گل کردنت

نقب در خارا زنی کز نام خود یابی نشان

گر چنین حیرت عنان جستجوها می‌کشد

جوهر آیینه می‌گردد غبار کاروان

گر فروغ دل هوس داری خموشی ساز کن

می‌شود این شمع را افشاندن دامن زبان

از سواد چشم پی بر معنی دل برده‌‌ام

در همین خاک سیه آیینه‌ای دارم گمان

عرض جوهر در غبار خجلتم پوشیده است

این زمانه آیینه‌ام چشمی است در مژگان نهان

همچو آن طفلی که بستانش کند خمیازه سنج

زخم دل از شوق پیکانت نمی‌بندد دهان

شب به وصل طره‌ات فکر مسلسل داشتیم

یک سخن چون شانه‌ام نگذشت جز مو بر زبان

مشت خاک‌ِ من نیاز سجدهٔ تسلیم اوست

آب اگر گردم زکوی او نمی‌گردم روان

رفت بیدل عمرها چون رنگ بر باد امید

غنچه واری هم در این گلشن نبستم آشیان

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗