› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 125

سوار برق عمرم، نیست برگشتن عنانم را

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه انمراردیف رادشواری میانه

سوار برق عمرم، نیست برگشتن عنانم را

مگر نام تو گیرم تا بگرداند زبانم را

عدم کیفیتم خاصیت نقش قدم دارم

خرامی تا به زیرپای خود یابی نشانم را

به رنگ شمع گر شوقت عیار طاقتم گیرد

کند پرواز رنگ از مغز، خالی استخوانم را

به مردن نیز از وصف خرامت لب نمی‌بندم

نگیرد سکته طرفِ دامن، اشعارِ روانَم را

غباری می‌فروشم در سر بازار موهومی

مبادا چشم بستن تخته گرداند دکانم را

به تدبیر دگر نتوان نشان مدعا جستن

شکست دل مگر چون موج زه بندد کمانم را

مخواه ای مفلسی ذلت‌کش تسلیم دونانم

زمین تا چند زیر پا نشاند آسمانم را

ز شرم عافیت محرومی جهدم چه می‌پرسی

عرق بیرون این دریا نمی‌خواهد کرانم را

ز دردِ دل، در این صحرا نبستم بارِ امّیدی

جرس نالید و آتش زد متاع کاروانم را

نمی‌دانم ز بیداد دل سنگین کجا نالم

شنیدن نیست، آن دوشی که بردارد فغانم را

تراوش‌های آثار کرم هم موقعی دارد

مباد اسراف سازد منفعل روزی رسانم را

شبی چون شمع حرفی از گداز عشق سر کردم

مکیدن از لب هر عضو بوسی زد دهانم را

نفَس بودم، جنون پیمای‌ِ دشتِ بی‌نشان تازی

دل از آیینه گردیدن گرفت آخر عنانم را

ز اسرار دهانی حرف چندی کرده‌ام انشا

به جز شخص عدم بیدل که می‌فهمد زبانم را

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗