› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1251

ترکِ آرزو کردم رنجِ هستی آسان شد

وزن فاعلن مفاعیلن فاعلن مفاعیلن (مقتضب مثمن مطوی مقطوع)قافیه انشددشواری میانه

ترکِ آرزو کردم رنجِ هستی آسان شد

سوخت پرفشانی‌ها کاین قفس گلستان شد

عالم از جنونِ من کرد کسبِ همواری

سیلِ گریه سر دادم کوه و دشت دامان شد

خامشی به دامانم شورِ صد قیامت ریخت

کاشتم نفس در دل ریشهٔ نیستان شد

هر کجا نظر کردم فکرِ خویش راهم زد

غنچه تا گلِ این باغ بهرِ من گرببان شد

بر صفای دل زاهد، اینقدر چه می‌نازی

هر چه آینه گردید بابِ خودفروشان شد

عشق شکوه آلود است تا چه دل فسرد امروز

سیل می‌رود نومید خانه‌ای که ویران شد

جیب اگر به غارت رفت دامنی به دست آریم

ای جنون به صحرا زن نوبهار عریان شد

جبریان تقدیریم قول و فعل ما عجز است

وهم می‌کند مختار آنقدر که نتوان شد

برقِ رفتنِ هوش است یا خیالِ دیداری

چون سپند از دورم آتشی نمایان شد

چینِ نازپرورده‌ست گردِ وحشتم بیدل

دامنی گر افشاندم طره‌ای پریشان شد

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
غنچه
گُلِ نشکفته؛ نمادِ دلِ بسته، رازِ نهفته و دهانِ خاموش.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗