› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1999

با همه سرسبزی از سامان قدرت عاری‌ام

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه اریامدشواری دشوارتر

با همه سرسبزی از سامان قدرت عاری‌ام

صورت برگ حنایم معنی بیکاری‌ام

همچو شبنم کاش با خواب عدم می‌ساختم

جز عرق آبی نزد گل بر سر بیداری‌ام

اشک شمع کشته آخر در قفای آه رفت

سبحه را هم خاک کرد اندوه بی‌ زناری‌ام

هرکجا باشم کدورت جوهر راز من است

چون غبار از خاک دشوار است بیرون آری‌ام

عجز طاقت گر نباشد ناله پیش آهنگ کیست

بی‌پر و بالی شد افسون جنون منقاری‌ام

همچو گوهر خاک گردم تا کی از وهم وقار

یک نفس کاش آب سازد خجلت خود داری‌ام

قدردان وضع تسلیمم ز اقبالم مپرس

موج یک دریا گهر فرش است در همواری‌ام

شکر اقبال جنون را تا قیامت بنده‌ایم

آفتاب اوج عزت کرد بی‌ دستاری‌ام

غنچهٔ من از شکفتن دست ردّ بیند چرا

نادمیدن هر چه باشد نیست بی‌دلداری‌ام

وسعت مشرب برون گرد بساط فقر نیست

دشت را در خانه پرورده‌ست بی‌دیواری‌ام

نیست بیدل ذره‌ای کز من تپش سرمایه نیست

چون هوای نیستی در طبع امکان ساری‌ام

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗