› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2268

نه فکر غنچه نی اندیشهٔ گل می‌کند شبنم

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه لمیکندشبنمردیف می کند شبنمدشواری نسبتاً آسان

نه فکر غنچه نی اندیشهٔ گل می‌کند شبنم

به مضمون گداز خود تأمل می‌کند شبنم

هم از ضبط نفس رنگ طلسم غنچه می‌بندد

هم از اشک پریشان طرح‌سنبل می‌کند شبنم

درین گلشن که راحت برده‌اند از بستر رنگش

به امید ضعیفی‌ها توکل می‌کند شبنم

به آهی بایدم سیماب کرد آیینهٔ دل را

نفس تا گرم شد ترک تحمل می‌کند شبنم

اگر مشق خموشی کامل افتد داستان گردد

به حیرت شهرت منقار بلبل می‌کند شبنم

توهم از خود برون‌آ محو خورشید حقیقت شو

به یک پرواز جزو خویش را کل می‌کند شبنم

گذشتن بی‌تغافل نیست از توفان این گلشن

همان از پشت خم آرایش پل می‌کند شبنم

چکد اشک ندامت چول نفس بی دست و پا گردد

هوا آنجاکه ماند از پر زدن گل می‌کند شبنم

طرب خواهی دمی بر سنگ زن پیمانهٔ عشرت

قدح ها از گداز شیشه پر مل می‌کند شبنم

ز بس بی‌حاصل افتاده‌ست سیر رنگ و بو اینجا

هزار آیینه محو یک تغافل می‌کند شبنم

حیا هم در بهارستان شوخی عالمی دارد

عرق را مایهٔ عرض تجمل می‌کند شبنم

ز بیرنگی به رنگ آورد افسون دویی ما را

به ذوق آیینه‌سازی تنزل می‌کند شبنم

تو محرم نشئهٔ اسرار خاموشان نه‌ای ورنه

درین گلزار بیش از شیشه قلقل می‌کند شبنم

ز سامان عرق بیدل خطش حسنی دگر دارد

گهر در رشتهٔ موج رگ گل می‌کند شبنم

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
سیر
گشت و سفر؛ سلوک و سیرِ معنویِ جان در راهِ حق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗