› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2755

به وضع غربتم منظور بیتابی‌ست آرامی

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه امیدشواری نسبتاً آسان

به وضع غربتم منظور بیتابی‌ست آرامی

ز موج گوهرم گرد یتیمی نیست بی‌دامی

دل مایوس ما را ای فلک بیکار نگذاری

حضور عشرت صبحی نباشد کلفت شامی

فناگشتیم و خاک ما به زبر چرخ مینایی

چو ریگ شیشهٔ ساعت ندارد بوی آرامی

حریفان مغتنم دارید دور کامرانی را

درین محفل به کام بخت ما هم بود ایامی

غرورش سرکش افتاده ست ای بیطاقتی عرضی

تغافل شوخی از حد می‌برد ای ناله ابرامی

ز چشم تنگ ظرف خود به حسنش برنمی‌آیم

چسان گرداب گیرد بحر را در حلقهٔ دامی

درین صحرا نمی‌یابم علاج تشنه کامیها

مگر تبخاله بالد تا لب حسرت کشد جامی

خمار و مستی این بزم جز حرفی نمی‌باشد

مشو مغرور آگاهی که وصل اینجاست پیغامی

نگاه بی‌نیازی اندکی تحریک مژگان کن

جهانی پیشت آید گر تو از خود بگذری گامی

شرر گردید عمر من همان سنگ زمینگیرم

نشد این جامهٔ افسردگی منظور احرامی

دماغ بی‌نشانی خود نمایی برنمی‌دارد

بس است آیینهٔ آثار عنقا کرده‌ام نامی

جنون صیادی من چون سحر پنهان نمی‌باشد

به هر جا گرد پروازی‌ست من افکنده‌ام دامی

ضعیفی در امانم دارد از بیمهری گردون

شکستی نیست رنگ سایه را گر افتد از بامی

درین محفل نه آن بیربطی افسرده‌ست دلها را

که یابی احتمال توأمی در مغز بادامی

دماغی در هوای پختگی پرورده‌ام بیدل

به مغز فطرتم نسبت ندارد فکر هر خامی

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
سحر
سپیده‌دم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
حسرت
افسوس و دریغ؛ اندوهِ ناکامی و آرزوی برنیامده.
نگاه
نگریستن؛ تجلیِ معشوق و سرچشمهٔ شور و گرفتاری.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗