› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1394

حکم عشق است که تشریف تمنا بخشند

وزن فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه ابخشندردیف بخشنددشواری درآمدنی

حکم عشق است که تشریف تمنا بخشند

داغ این لاله‌ستانها به دل ما بخشند

نتوان تاخت به انداز دماغ مستان

بال شوقی مگراز نشئه به صهبا بخشند

بیدلان خرده ی جانی که نثار تو کنند

نم آبی که ندارند به دریا بخشند

چون می ازگرمی آن لعل به خون می‌غلتد

گرچه از شعله به یاقوت جگرها بخشند

روشناسان جنون از اثر نقش قدم

جوهر هوش به ایینهٔ صحرا بخشند

آرزو داغ امید است خدایا مپسند

که جگرخون شودونشئه‌به صهبا بخشند

ای خوش آن جود که از خجلت وضع سایل

لب به اظهار نیارند و به ایما بخشند

گر مزاج کرم آن است که من می‌دانم

عالمی را به خطای من تنها بخشند

تا فسردن نکشد ربشهٔ جولان امید

به که چون تخم به هر آبله صد پا بخشند

شرر عسافیت آوارهٔ دلتنگ مرا

سنگ هم دامن صحراست اگر جا بخشند

قول و فعل نفس افسانهٔ باد است اینجا

من نه انم که نبخشند مرایا بخشند

به جناب کرم افسون ورع پیش مبر

بی‌گناهی گنهی نیست که آنجا بخشند

در مقامی که شفاعت خط آمرزش‌هاست

جرم مستان به صفای دل مینا بخشند

به پرکاه که بسته است حساب پرواز

دارم امید که بر ناکسی‌ام وا بخشند

پادشاهی به جنون جمع نگردد بیدل

تاج گیرند اگر آبلهٔ پا بخشند

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
قدم
پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗