› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1033

آنجاکه خیالت ز تمناگله دارد

وزن مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه لهداردردیف دارددشواری درآمدنی

آنجاکه خیالت ز تمناگله دارد

اندیشه اگر خون نشود حوصله دارد

چشمم ز هماغوشی مژگان گله دارد

این ساغر حیرت صفت آبله دارد

شمشادقدان را به گلستان خرامت

موج عرق شرم به پا سلسله دارد

ای زاهد اگر شعلهٔ آهی به دلت نیست

بی‌تیر، کمان تو چه سود از چله دارد

برق عرق حسن‌فه زد شعله درتن باغ

گل در جگر از شبنم صبح آبله دارد

سرتا قدم شمع غبارپی آه است

تنها رو شوق تو عجب قافله دارد

زنهار پی مشرب مجنون‌روشان گیر

گر عافیتی هست همین سلسله دارد

آیینهٔ فولاد سیه کردهٔ آهی‌ست

دلهای اسیران چقدر حوصله دارد

فرق عدم از هستی ما سخت محال است

از موج، شکستن چقدر فاصله دارد

دیگر به کجا می روی ای طالب آرام

گردون تپش‌آباد و زمین زلزله دارد

یارب به چه تدبیر کند قطع ره عمر

پای نفس من که ز دل آبله دارد

بیدل خم هر تار زگیسوی سیاهش

سامان پریشانی صد قافله دارد

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗