› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1962

نیرنگ جلوه‌ای که به دل نقش بسته‌ام

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه ستهامدشواری دشوارتر

نیرنگ جلوه‌ای که به دل نقش بسته‌ام

طاووس می‌پرد به هوا رنگ جسته‌ام

با موج گوهرم گرو تاختن بجاست

من هم به سعی آبله دامن شکسته‌ام

افسون الفت دل جمعم مآثر است

چون بوی گل به غنچه توان بست دسته‌ام

موج‌گهر خمار تپیدن نمی‌کشد

برخاسته‌ست دل ز غبار نشسته‌ام

وضع سحر مطالعهٔ عبرت‌ست و بس

عالم بهار دارد و من سینه خسته‌ام

در ضبط عیش جرأت خمیازه‌ات رساست

میدان کشیدن رگ ساز گسسته‌ام

بیدل به طوف دامن نازش چسان رسم

سعی غبار نم زدهٔ پر شکسته‌ام

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
سحر
سپیده‌دم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
جلوه
آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
آبله
تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.
غنچه
گُلِ نشکفته؛ نمادِ دلِ بسته، رازِ نهفته و دهانِ خاموش.
عبرت
پندگرفتن؛ درسِ بیداری از گذرِ روزگار و فنای جهان.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗