› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 525

در سیرگاه امر تحیر مقدم است

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ماستردیف استدشواری دشوارتر

در سیرگاه امر تحیر مقدم است

آیینه‌شخص و صورت این‌شخص مبهم است

دنی آه در جگر نه رخ یاردر نظر

در حیرتم که زندگی‌ام از چه عالم است

وضع فلک ز ششجهت آواز می‌دهد

کای بیخبر بلند مجین پایه‌ات خم است

عمری زخود روی که به فرسودگی رسی

چون خامه لغزشت به زمینهای بی‌نم است

دل را نشان ناوک آفات کرده‌اند

هر دم زدن به خانهٔ آیینه ماتم است

تسلیم راه فقر نخواهد غبارکس

کز نقش پا علم شده‌ای این چه پرچم است

اوج و حضیض قلزم امکان شکافتیم

از آبرو مگو همه جا این‌گهرکم است

با هیچکس نشاید از انسان طرف شدن

شمشیر انتقام ضعیفان تنک‌دم است

گر وارسی به نشئهٔ اقبال بیخودی

رنگ به گردش آمده پیمانهٔ جم است

از حیرت حقیقت خلوت‌سرای انس

تا حلقهٔ برون در، آغوش محرم است

بگذشت عمر و اشک گرفته‌ست دامنش

بر بال صبر عقده همین‌گرد شبنم است

زین بار انفعال که در نام زندگی‌ست

بیدل نگینم آبلهٔ دوش خاتم است

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
آبله
تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.
شبنم
رطوبت لطیف بامدادی؛ نماد لطافت، ناپایداری و اشک.
خم
خمیدگی یا خمِ شراب؛ منبعِ مستی و فیضِ معنوی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗