› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1363

زد نفس فال تن‌آسانی دلی آراستند

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه لیاراستندردیف اراستنددشواری نسبتاً آسان

زد نفس فال تن‌آسانی دلی آراستند

بیدماغی کرد کوشش منزلی آراستند

سرکشم اما جبین سجده مشتاقم چو شمع

از نم اشک چکیدن مایلی آراستند

نارسایی داشت سعی کاروان مدعا

آخر از پرواز رنگم محملی آراستند

خواب راحت آرزو کردم تپیدن بال زد

عافیت جستم دماغ بسملی آراستند

صد بیابان خار و خس تسلیم آتشخانه‌ای

محو شد نقش دو عالم تا دلی آراستند

آبرو یک عمر گردید آبیار سعی خلق

تا توّهم مزرع بیحاصلی آراستند

در فضای بی‌نیازی عالمی پرواز داشت

از هجوم مطلب آخر حایلی آراستند

ازتسلسل جوش این مشت خون آگه نی‌ام

اینقدر دانم که دل هم از دلی آراستند

بحر گوهر نذر مشتاقان که یاس اندیشگان

بیشتر از خاک گشتن ساحلی آراستند

بیدل از ضبط نفس مگذرکه راحت مشربان

هرکجاکشتند شمعی محفلی آراستند

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
خواب
خفتن و رؤیا؛ نشانهٔ غفلت در برابرِ بیداریِ دل.
خلق
مردمان یا خوی و سرشت؛ جهانِ کثرت در برابرِ تنهایی.
دماغ
بینی یا سَر؛ جایگاهِ پندار، سرمستی و سودای خیال.
عافیت
تندرستی و آسودگی؛ سلامتِ جان و رهایی از آشوبِ تعلق.
بحر
دریا؛ نماد وحدت و هستی بیکران که قطره در آن محو می‌شود.
عمر
زندگانی؛ به اندازه چند نفس کوتاه و ناپایدار شمرده می‌شود.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗