› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1310

پی تحقیق کسانی که گرو تاخته‌اند

وزن فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه اختهانددشواری دشوارتر

پی تحقیق کسانی که گرو تاخته‌اند

همه چون صبح به خمیازه نفس باخته‌اند

عاجزی کسب کمال است که یکسر چو هلال

تیغ‌بازان تعین سپر نداخته‌اند

حسن خورشید ازل در نظراما چه علاج

سایه‌ها آینه از زنگ نپرداخته‌اند

علمی کوکه هوس گردن ناز افرازد

بسملی چند به حیرت مژه افراخته‌اند

راحت و وضع تکلف چه خیال است اینجا

مفت جمعی که به بی‌ساختگی ساخته‌اند

کم نشد شور طلب ازکف خاکستر ما

وصل‌جوبان فنا، هم قفس فاخته‌اند

از اسیران وفا جرات پرواز مخواه

پر ما جمله برون قفس انداخته‌اند

آستینها همه دست است به قدرتگه لاف

خودسران تیغ نیامی به هوا آخته‌اند

قدردانی چه خیال است در ابنای زمان

بیدل اینها همه از عالم نشناخته‌اند

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
تیغ
شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
حسن
زیبایی؛ جلوهٔ جمالِ معشوق و تجلیِ حُسنِ ازلی.
طلب
جُستن و خواستن؛ کششِ سالک در پیِ حق و معشوق.
وضع
حالت و رفتار؛ هیئت و شیوهٔ بودن در جهان.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗