› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 62

فرصتی داری ز گرد اضطراب دل برآ

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه لبراردیف برادشواری نسبتاً آسان

فرصتی داری ز گرد اضطراب دل برآ

همچو خون پیش از فسردن از رگ‌ بسمل برآ

ریشهٔ الفت ندرد دانهٔ آزادی‌ات

ای شرر نشو و نما زین‌کشت بیحاصل‌برآ

از تکلف در فشار قعر نتوان زیستن

چون نفس دل هم اگرتنگی کند از دل برآ

قلزم تشویش هستی عافیت امواج نیست

مشت خاکی جوش زن سرتا قدم ساحل برآ

نه فلک آغوش شوق انتظار آماده است

کای نهال باغ بی‌رنگی زآب وگل برآ

درخور اظهار باید اعتباری پیش برد

اوکریم آمد برون باری تو هم سایل برآ

شوخی معنی برون از پرده‌های لفظ نیست

من خراب محملم‌گولیلی از محمل برآ

خلقی آفت‌خرمن است اینجا به قدر احتیاط

عافیت می‌خواهی ازخود اندکی‌غافل برآ

کلفت دل دانه را از خاک بیرون می‌کشد

هرقدر بر خویشتن تنگی ازین منزل برآ

نقش‌کارآسمان عاری‌ست ز رنگ ثبات

گررگ سنگت کند چون بوی گل زایل برآ

عبرتی بسته‌ست محمل برشکست‌رنگ شمع

کای به خود وامانده‌در هررنگ‌ازاین محفل برآ

تا دو عالم مرکز پرگارتحقیقت شود

چون نفس یک پر زدن بیدل به گرد دل برآ

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
قدم
پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
شوق
اشتیاقِ سوزان؛ کششِ پرشورِ دل به‌سوی معشوق و وصال.
معنی
مقصود درونی یا حقیقت پنهان پشت لفظ و صورت.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗