› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 275

تاراجگرگل بود بدمستی اجزاها

وزن مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)قافیه اهادشواری دشوارتر

تاراجگرگل بود بدمستی اجزاها

کهسار تهی گردید از شوخی میناها

مستقبل‌این محفل جز قصهٔ ماضی نیست

تا صبحدم محشر دی خفته به فرداها

دشوار پسندیها بر ماگره دل بست

گرخون نخورد فطرت حل است معماها

معنی همه‌مشکوف است، تأویل عبارت چند؟

تمثال نمی‌خواهد آیینهٔ سیماها

نامحرمی عالم تا حشر نگردد کم

افتاده به روی هم پنهانی و پیداها

وحدت نکند تشویش از بیش وکم‌کثرت

سرچشمه چه نم بازد از خشکی دریاها

کس مانع جولان نیست اما چه توان‌کردن

چون آبله معذورند دامن به ته پاها

از خاک تو تاگردی‌ست موضوع پرافشانی

در خواب عدم باقی‌ست هذیان من و ماها

پیش است به هرگامت صد مرحله نومیدی

دنیا نفسی دارد آمادهٔ عقباها

در چارسوی اوهام تا کی الم تنگی

بر گوشهٔ دل پیچید یک دامن و صحراها

بیدل طرب و ماتم مفت اثر هستی‌ست

ما کارگه رنگیم رنگ است تماشاها

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
خواب
خفتن و رؤیا؛ نشانهٔ غفلت در برابرِ بیداریِ دل.
آبله
تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.
معنی
مقصود درونی یا حقیقت پنهان پشت لفظ و صورت.
شوخی
چالاکی و دلربایی؛ طنّازی و جلوه‌گریِ پرشورِ معشوق.
محفل
انجمن و بزم؛ مجلسِ یاران و جلوه‌گاهِ شمعِ معشوق.
اثر
نشان و تأثیر؛ ردِّ برجامانده، که گاه نایاب و بی‌اثر است.
دنیا
جهانِ مادی؛ نمادِ ناپایداری و فریبِ گذرا نزدِ بیدل.
تمثال
نقش و صورتِ خیالی؛ تصویری که وهم در آینه ذهن می‌سازد.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗