› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 849

دی حرف خرامش به لبم بال‌گشا رفت

وزن مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه ارفتردیف رفتدشواری نسبتاً آسان

دی حرف خرامش به لبم بال‌گشا رفت

دل در بر من بود ندانم به کجا رفت

خودداری‌و پابوس خیالش چه خیال است

می‌بایدم از دست خود آنجا چو حنا رفت

ما و گل این باغ به هم ساخته بودیم

فرصت تنک افتاد سر و برگ وفا رفت

پیش که گریبان درم ای وای چه سازم

کان تنگ‌قبا از برم آغوش‌گشا رفت

در ملک خیال آمد و رفت نفسی بود

اکنون خبر دل که دهد قاصد ما رفت

فرصت شمر وهم امل چند توان زیست

این وعدهٔ دیدار قیامت به کجا رفت

هر خارکه دیدم مژه‌ای اشک‌فشان بود

حیرانم ازپن دشت کدام آبله‌پا رفت

مقدوری اگر نیست چه حاصل ز هدایت

هشدارکه بی‌پا نتوان ره به عصا رفت

دعوت هوسان سخت تکالیف کمینند

ای آب رخ شرم نخواهی همه جا رفت

بر ما هوس بال هما سایه نیفکند

صد شکر که این زنگ ز آیینهٔ ما رفت

مو کرد سیاهی، دم خاموشی چینی

شد سرمه خط جاده ز راهی که صدا رفت

چون رنگ عیان نیست که این هستی موهوم

آمد زکجا آمد و گر رفت کجا رفت

از عمر همین قدر دو تا ماند به یادم

این رخش سبک‌سیر عجب نعل‌نما رفت

بیدل دم هستی به نظرها سبکم کرد

خاکم چو سحر از نفس آخر به هوا رفت

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗