› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 866

به حیرتم چه فسون داشت بزم نیرنگت

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه نگتدشواری میانه

به حیرتم چه فسون داشت بزم نیرنگت

زدم به دامن خود دست و یافتم چنگت

دماغ زمزمهٔ بی‌نیازی‌ات نازم

که تا دمید برآهنگ ما زد آهنگت

نقاب بر نزدن هم قیامت آرایی‌ست

فتاده در همه آفاق آتش سنگت

به غیر چاک گریبان گلی نرست اینجا

درین چمن چه جنون کرد شوخی رنگت

چه ممکن است جهان را ز فتنه آسودن

فتاده بر صف برگشتهٔ مژه جنگت

حیا نبود کفیل برون خرامی ناز

دل‌گرفتهٔ ما کرد اینقدر ننگت

براین ترانه که ما رنگ نوبهار توایم

رسیده‌ایم به گلهای تهمت ننگت

جهان وهم چه مقدار منفعل تک وپوست

که جستجو کند آنگه به عالم بنگت

علاج دوری‌غفلت به جهد ناید راست

نشسته‌ایم به منزل هزار فرسنگت

نه دیده قابل دیدن نه لب حریف بیان

نگه ما متحیر زبان ما دنگت

کراست زهرهٔ جهدی که دامنت گیرد

چودست ما همه شلت چوپای ما لنگت

زبان آینه، پرداز می‌دهم بیدل

بهار کرد مرا پرفشانی رنگت

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
زبان
عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
شوخی
چالاکی و دلربایی؛ طنّازی و جلوه‌گریِ پرشورِ معشوق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗