› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 647

قابل نخل ما بر دگرست

وزن فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)قافیه ردگرستردیف دگرستدشواری میانه

قابل نخل ما بر دگرست

گردن شمع را سر دگرست

سر به گردون فرو نمی‌آربم

این هواهای منظر دگرست

کشت اقبال معصیتها سبز

ابر ما، دامن‌تر دگرست

از دم واپسین خبر جستم

گفت این دور ساغر دگرست

خواجه در هر لباس گرداندن

چون تأمل‌کنی خر دگرست

با حریصان عجوز دنیا را

زن مخوانید شوهر دگرست

عالمی را چو شمع حسرت خورد

وضع خمیازه از در دگرست

راست بر جادهٔ جنون تازند

موی ژولیده مسطر دگرست

راحت از وضع سایه کسب کنید

پهلوی عجز بستر دگرست

نامه‌ام فال‌بین قاصد نیست

رنگ اگر بشکند پر دگرست

به کجا سرنهم که چون زنجیر

هر دری حلقهٔ در دگرست

بیدل آگه نه‌ای ز ضبط نفس

گره رشته گوهر دگرست

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
حسرت
افسوس و دریغ؛ اندوهِ ناکامی و آرزوی برنیامده.
وضع
حالت و رفتار؛ هیئت و شیوهٔ بودن در جهان.
ساغر
جامِ شراب؛ نمادِ دریافتِ فیض و سرمستیِ معنوی.
رشته
نخ و بند؛ نمادِ پیوند، تعلق و سلسله جان.
عالمی
یک جهان، بسیار؛ کنایه از فراوانی و کثرتِ بی‌پایان.
اقبال
بخت و روی‌آوریِ دولت؛ نمادِ کامیابی و سعادتِ روزگار.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗