› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 506

در ندامت‌گل مقصود به بر نزدیک است

وزن فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه رنزدیکاستردیف نزدیک استدشواری نسبتاً آسان

در ندامت‌گل مقصود به بر نزدیک است

دامنی هست به دستی که به سر نزدیک است

دوری منزل مقصود ز خودبینی‌هاست

اگر از خویش‌کنی قطع نظر نزدیک است

رهبرکام تو پاس نفس است ای غواص

سر این رشته نگهدارگهر نزدیک است

ای هوس آنهمه مغرور اقامت نشوی

نسبت سنگ هم اینجا به شرر نزدیک است

همه‌گویند جدا نیست زما دلبرما

ما چنین دور چراییم اگر نزدیک است

ترک اوهام جسد مژدهٔ گردون تازی‌ست

بیضه هرگه شکند رستن پرنزدیک است

ناتوانی ز چه رو صید خیالم نکند

تاب این رشته به آن موی‌کمر نزدیک است

سیرها در هوس‌آباد تمنا کردیم

منزل یاس، ز هر راهگذر نزدیک است

همه مقصدطلبان دام لغزش گیرند

گر بدانندکه منزل چه‌قدر نزدیک است

نفست‌گام فنا، می‌شمرد غفلت چند

آنچه دور است‌کنون وقت دگر نزدیک است

بیدل‌آنجاکه جنون منصب عزت بخشد

نسبت آبله با دیدهٔ تر نزدیک است

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
آبله
تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.
غفلت
بی‌خبری و بی‌توجهی؛ خوابِ دل و حجابِ راهِ آگاهی.
دام
تله شکار؛ نمادِ تعلق و گرفتاریِ جان در جهان.
رشته
نخ و بند؛ نمادِ پیوند، تعلق و سلسله جان.
شرر
جرقه آتش؛ نماد لحظه‌ای بودن و زود گذشتنِ هستی.
قدر
ارزش و منزلت؛ نمادِ قدرشناسیِ گوهرِ نهان.
موی
مو و گیسو؛ نمادِ کثرت، باریکی و کمندِ دلربایی.
تاب
تاب و پیچ؛ نیز توان و تحمل، و تابِ زلف و آتش.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗