› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 150

مغتنم‌ گیرید دامان دل آگاه را

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه اهراردیف رادشواری درآمدنی

مغتنم‌ گیرید دامان دل آگاه را

محرمان، لبریز یوسف دیده‌اند این چاه را

در دبستان طلب تعطیل مشق درد نیست

همچونال خامه در دل خشک‌مپسند آه‌را

زحمت شیب و شباب از پیکر خالی مکش

محوگیر از خاطر این تصویر سال و ماه را

درخور هرکسوت اینجا تار و پود دیگر است

بر نوای نی متن ماسورهٔ جولاه را

پند ناصح پر منغص کرد وقت می‌کشان

ازکجا آورد این خر نغمهٔ جانکاه را

ناتوانی‌گر شفیع ما نگردد مشکل ست

عاجزان دارند یک سر زیر دندان‌کاه را

چاپلوسی در طبیعت چند پنهان داشتن

حیله آخر پوست بر تن می‌درّد روباه را

تاگهر باشد، حباب، آرایش عزت مباد

از سر بی‌مغز بردارید تاج شاه را

می‌توان کردن بدی را هم به حرف نیک، نیک

از اثر خالی مدان خاصیت افواه را

مرگ هم زحمتکش هستی‌ست تاروز حساب

منزل ما جمع دارد پیچ وتاب راه را

کارها داریم بیش از رنج دنیا، چاره نیست

احتیاج است آنکه رغبت می‌کند اکراه را

چون شرارم امتحان مدّ فرصت داغ کرد

یک‌گره میدان نبود این رشتهٔ کوتاه را

ای هوس شکرقناعت کن که استغنای فقر

بر سر ما چتر شاهی کرد برگ‌کاه را

یار غافل نیست بیدل لیک از شوق فضول

لغزش پا در هوای اشک دارد آه را

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
شوق
اشتیاقِ سوزان؛ کششِ پرشورِ دل به‌سوی معشوق و وصال.
آه
نالهٔ دل؛ دودِ سینهٔ عاشق و فریادِ سوز و درد.
طلب
جُستن و خواستن؛ کششِ سالک در پیِ حق و معشوق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗