› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 494

بروت تافتنت‌گربه شانی هوس است

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه انیهوساستردیف هوس استدشواری دشوارتر

بروت تافتنت‌گربه شانی هوس است

به ریش مرد شدن بزگمانی هوس است

به حرف و صوت پلنگی نیاید از روباه

فسون غرشت افسانه‌خوانی هوس است

ز آدمی چه معاش است هم جوالی خرس

تلاش صوف ونمد زندگانی هوس است

به وهم وانگذارد خرد زمام حواس

رمه به گرگ سپردن شبانی هوس است

چه لازم است به شیخی علاقهٔ دستار

خری به شاخ رساندن جوانی هوس است

به دستگاه شترمرغ انفعال مکش

که محملت همه برپرفشانی هوس است

غبار عبرت سر چنگهای خرس بگیر

که ریش‌گاوی واین شانه‌رانی هوس است

ز تازیانه و چوب آنچه مایهٔ اثر است

برای‌کون خران میهمانی هوس است

تنیده است به دم لابگی جنون هوس

بدین سگان چقدر میزبانی هوس است

به سحرپوچ ز اعجاز دم زدن بیدل

در این حیاکده گوساله‌بانی هوس است

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
عبرت
پندگرفتن؛ درسِ بیداری از گذرِ روزگار و فنای جهان.
اثر
نشان و تأثیر؛ ردِّ برجامانده، که گاه نایاب و بی‌اثر است.
حرف
سخن و کلمه؛ نمادِ گفتار در برابرِ خاموشیِ معنا.
دستگاه
سازوبرگ و حشمت؛ کنایه از جاه و جلالِ بی‌بنیادِ دنیا.
انفعال
شرمساری و کنش‌پذیری؛ حالتِ خجلت و گدازِ درونی در برابرِ حق.
مرد
انسانِ مردانه؛ نمادِ کاملِ همت و جوانمردیِ راه.
فسون
افسون و جادو؛ نیروی فریبنده یا اثر رازآمیز.
افسانه
قصه و داستانِ خیالی؛ نمادِ بی‌بنیادی و فریبِ دنیا.
دم زدن
نفس کشیدن یا لب گشودن؛ کنایه از سخن‌گفتن و دعویِ بودن.
ادمی
واژه یا ترکیبی در میدان «چرخهٔ آدم/گندم/نان»؛ کاربرد آن به همان شبکهٔ تصویری و مفهومی وابسته است.
رساندن
واژه‌ای کم‌بسامد در دیوان؛ معنی دقیق آن با توجه به سیاق و هم‌نشینی واژگانی تعیین می‌شود.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗