› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1504

نقش هستی جز غبار وهم نیرنگی نبود

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه نگینبودردیف نبوددشواری نسبتاً آسان

نقش هستی جز غبار وهم نیرنگی نبود

چون سحر در کلک نقاش نفس رنگی نبود

منحرف شد اعتدال از امتحان بیش و کم

در ترازویی که ما بودیم، پاسنگی نبود

اینقدر از پردهٔ بی‌خواست توفان کرده‌ایم

ساز ما را با هزار آهنگ آهنگی نبود

مقصد دل هر قدم چندین مراحل داشته است

عمرها شد گرد خود گشتیم و فرسنگی نبود

هرکجا رفتیم پا در دامن دل داشتیم

سعی جولان نفس جز کوشش لنگی نبود

نام از شهرت کمینی شد گرفتار نگین

یاد ایّامی که پیش پای ما سنگی نبود

از فضولی چون نفس آوارهٔ دشت و دریم

ورنه دل هم آنقدرها خانهٔ تنگی نبود

دل ز پرخاش خروسان جمع باید داشتن

تاجداری این تقاضا می‌کند جنگی نبود

خاک را وهم سلیمانی به پستی داغ کرد

خوشتر از بر باد رفتن هیچ اورنگی نبود

ذوق تمثال است کاین مقدار کلفت می‌کشیم

گر نمی‌بود آینه در دست ما زنگی نبود

اینقدر وهمی که بیدل در دماغ زند‌ست

بی‌گمان معلوم شد کاین نسخه بی‌بنگی نبود

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗