› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2497

غم تلاش مخور عجز را مقدم کن

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه مکندشواری میانه

غم تلاش مخور عجز را مقدم کن

به خواب آبله پا می‌زنی جنون کم کن

ز وضع دهر جز آشفتگی چه خواهی دید

به یک خم مژه این نسخه را فراهم کن

جراحت دل اگر حسرت بهی دارد

به اشک خاک درش نرم ساز و مرهم کن

سراسر ورق اعتبار پشت و رخی است

اگر مطالعه کردی، تغافلی هم کن

رهت اگر فکند حرص در زمین طمع

ز آبرو بگذر خاکش از عرق نم کن

به امتحان هوس خقت وقار مخواه

گهر دمی که بسنجند سنگ آن کم کن

طریق تربیت از وضع روزگار آموز

به پشت خر، جل زرین گذار و آدم کن

ز حرص تشنه لبی چینی و سفال مباش

کف‌گشوده بهم آر و ساغر جم کن

درین بساط اگر حسرت علمداری‌ست

چوگردباد به سر خاک ریز و پرچم کن

نشاید اینقدرت گردن غرور بلند

به زور بازوی تسلیمش اندکی خم کن

ز طور عافیتت می‌کنم خبر هشدار

درین ستمکده کاری اگرکنی رم کن

کدام جلوه که خاکش نمی‌خورد بیدل

تو همچو چشم سیه پوش و ساز ماتم کن

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
خواب
خفتن و رؤیا؛ نشانهٔ غفلت در برابرِ بیداریِ دل.
جلوه
آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
حسرت
افسوس و دریغ؛ اندوهِ ناکامی و آرزوی برنیامده.
آبله
تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗