› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1466

روشندلان چو آینه بر هرچه رو کنند

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه وکنندردیف کننددشواری دشوارتر

روشندلان چو آینه بر هرچه رو کنند

هم در طلسم خویش تماشای او کنند

پاکی چو بحر موج زند از جبینشان

قومی که از گداز تمنا وضو کنند

آزادگان نهال گلستان ناله‌اند

بر باد اگر روند نشاط نموکنند

پروانه‌مشربان بساط وفا چو شمع

اجزای خویش را به گداز آبرو کنند

ما را به زندگی ز محبت گزیر نیست

نتوان گذشت گر همه با درد خو کنند

عنقاست در قلمرو امکان بقای عیش

تاکی بهار را قفس از رنگ و بو کنند

جیب مرا به نیستی انباشت روزگار

چاکی‌ست صبح را که به هیچش رفو کنند

این موجها که گردن دعوی کشیده‌اند

بحر حقیقتند اگر سر فرو کنند

ای غفلت آبروی طلب بیش از این مریز

عالم تمام اوست که را جستجو کنند

بیدل به این طراوت اگر باشد انفعال

باید جهانیان ز جبینم وضو کنند

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
امکان
جهان ممکنات؛ هرچه وجودش وابسته و نه ضروری است.
طلب
جُستن و خواستن؛ کششِ سالک در پیِ حق و معشوق.
زندگی
حیات و بودن؛ فرصتِ گذرا و میدانِ آزمونِ جان.
غفلت
بی‌خبری و بی‌توجهی؛ خوابِ دل و حجابِ راهِ آگاهی.
بحر
دریا؛ نماد وحدت و هستی بیکران که قطره در آن محو می‌شود.
باد
وزشِ هوا؛ نمادِ ناپایداری، غرور و تهیّتِ هستی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗