› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1334

همچو گوهر قطرهٔ خشکی عیانم کرده‌اند

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه انمکردهانددشواری میانه

همچو گوهر قطرهٔ خشکی عیانم کرده‌اند

مغز معنی از که جویم استخوانم کرده‌اند

زیر گردون تا قیامت بایدم آواره زیست

سخت مجبورم خدنگ نُه کمانم کرده‌اند

غیر افسوسم چه باید خورد از این حرمان‌سرا

بر بساط دهر مفلس میهمانم کرده‌اند

نیستم آگه کجا می‌تازم و مقصود چیست

در سواد بیخودی مطلق عنانم کرده‌اند

خجلت بی‌دستگاهی ناگزیر کس مباد

بی‌نصیب از التفات دوستانم کرده‌اند

کیست یارب تا مرا از خودفروشی واخرد

دستگاه انفعال هر دکانم کرده‌اند

جز تحیّر رتبهٔ دیگر ندارم در نظر

چون زمین نظم خود بی‌آسمانم کرده‌اند

همچو مژگان رازها بی‌پرده است از ساز من

درخور اشکی که دارم ترزبانم کرده‌اند

با همه بی دست و پایی ها غم دل می خورم

بیکسم چندان که بر خود مهربانم کرده‌اند

سر به سنگ کعبه سایم یا قدم در راه دیر

بی‌سر و بی‌پا برون زان آستانم کرده‌اند

شکوهٔ تقدیر نتوان دستگاه کفر کرد

قابل چیزی که من بودم همانم کرده‌اند

بیدل از آواره‌گردیهای ایجادم مپرس

چون نفس در بال پرواز آشیانم کرده‌اند

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
قدم
پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
معنی
مقصود درونی یا حقیقت پنهان پشت لفظ و صورت.
پرده
حجاب و پوشش؛ مانع آشکارشدن یا نشانه پنهانی راز.
غم
اندوه؛ سرمایهٔ دلِ عاشق و همدمِ شب‌های تنهایی.
قیامت
رستاخیز؛ نمادِ آشوبِ بزرگ و شورِ بی‌اندازه.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗