› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 117

کافرم‌ گر مخمل و سنجاب می‌باید مرا

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ابمیبایدمراردیف می باید مرادشواری دشوار

کافرم‌ گر مخمل و سنجاب می‌باید مرا

سایهٔ بیدی‌ کفیل خواب می‌باید مرا

معبد تسلیم و شغل سرکشی بی‌رونقی‌ست

شمع خاموشی درین محراب می‌باید مرا

تشنه‌کام عافیت چون شمع‌تاکی سوختن

ازگداز درد، مشتی آب می‌باید مرا

غافل از جمعیت‌کنج قناعت نیستم

کشتی درویشم این پایاب می‌باید مرا

آرزوهای هوس نذر حریفان طلب

انفعال مطلب نایاب می‌باید مرا

در کشاکش‌های نیرنگ خیال افتاده‌ام

دل جنون می‌خواهد و آداب می‌باید مرا

شرم اگر باشد بنای وهم هستی هیچ نیست

بی‌تکلف یک عرق سیلاب می‌باید مرا

دامن برچیده‌ای چون صبح کارم می‌کند

اینقدر از عالم اسباب می‌باید مرا

مشرب داغ وفا منت‌کش تسکین مباد

آب می‌گردم اگر مهتاب می‌باید مرا

تا درین محفل نوای حیرتی انشا کنم

چون نگه یک‌تار و صد مضراب می‌باید مرا

بی‌نیازم از رم و آرام این آشوبگاه

چشم می‌پوشم همه‌گر خواب می‌باید مرا

گریه هم بیدل لب خشکم چومژگان‌ترنکرد

وحشتی زین وادی بی‌آب می‌باید مرا

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗