› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 300

در باغ دل نهان بود از رفتگان نشان‌ها

وزن مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)قافیه انهادشواری میانه

در باغ دل نهان بود از رفتگان نشان‌ها

این آتش آگهی داد ما را ز کاروان‌ها

چندان که شمع کاهد با عافیت قرین است

بازار ما ندارد سودی به این زبان‌ها

تنگی ز بس فشرده‌ست این عرصهٔ جدل را

میدان خزیده یکسر در خانهٔ کمان‌ها

این وادی غرورست فهمیده بایدت رفت

در جاده است اینجا خواباندن سنان‌ها

جوش بهار جسم است آثار سخت‌جانی

جوهر فکنده بیرون زین رنگ استخوان‌ها

پرواز تا جنون کرد گم شد سراغ راحت

بردیم با پر و بال خاشاک آشیان‌ها

تیغ غرور بشکن در کارگاه گردون

آتش زبانه دارد در گردش فسان‌ها

در بارگاه تعظیم اقبال بی‌نیازی‌ست

تمییز پا و سر نیست منظور آستان‌ها

تقلید فقر نتوان در جاه پیش بردن

بحر از گهر چه نازد بر راحت کران‌ها

جایی نمی‌توان برد فریاد بی‌رواجی

کشتی شکست تاجر تا تخته شد دکان‌ها

پست و بلند بسیار دارد تردد جاه

همواری‌ات رها کن بام است و نردبان‌ها

پرواز وهم بیدل زین بیشتر چه باشد

برده‌ست گردش سر ما را به آسمان‌ها

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
تیغ
شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
زبان
عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗