› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 498

همت زگیر و دار جهان رم کمین خوش است

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه ینخوشاستردیف خوش استدشواری دشوارتر

همت زگیر و دار جهان رم کمین خوش است

آرایش بلندی دامن به چین خوش است

اصل از حیا فروغ تعین نمی‌خرد

گل گو ببال ریشه همان با زمین خوش است

صد رنگ جان کنی‌ست طلبکار نام را

گر وارسند کندن کوه از نگین خوش است

آتش به حکم حرص نفس‌کاه شمع نیست

افسون موم با هوس انگبین خوش است

از نقش کارخانهٔ آثار خوب و زشت

جزوهم‌غیر هرچه شود دلنشین خوش است

خواهی به دیده قدکش و خواهی به دل نشین

سرو تو مصرعی ست که در هر زمین خوش است

در عرض دستگاه نکوشد دماغ جود

دست رسا به کوتهی آستین خوش است

پستی‌گزین وبال رعونت نمی‌کشد

ای محرم حیاکف پا از جبین خوش است

پا در رکاب فکر اقامت چه می‌کنی

زان خانه‌ای که می‌روی از خویش زین خوش است

پرواز اگر به عالم انست دلیل نیست

زین رنج بال و پر قفس آهنین خوش است

با شمع گفتم از چه سرت می‌دهی به باد

گفت آن سری که سجده ندارد چنین‌خوش است

بیدل به طبع سبحه هجوم فروتنی‌ست

رسم ادب درآینه‌داران دین خوش است

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗