› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1108

پای طلب دمی که سر از دل برآورد

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه لبراوردردیف براورددشواری دشوار

پای طلب دمی که سر از دل برآورد

چون تار شمع جاده ز منزل برآورد

چون سایه خاک مال تلاش فسرده‌ام

کو همتی که پایم ازین گل برآورد

دل داغ ریشه‌ای‌ست که هر گه نمو کند

چون شمع ازتوقع حاصل برآورد

خط غبار من که رساند به کوی یار

این نامه را مگرپر بسمل برآورد

هرجا رسد نوید شهیدان تیغ عشق

آغوش سر ز زخم حمایل برآورد

جون شمع لرزه در جگر از ترزبانی‌ام

ای شیوه‌ام مباد ز محفل برآورد

در وادیی که غیرت لیلی درد نقاب

مجنون سربریده زمحمل برآورد

ضبط خودت بن است غم خلق هرزه چند

گوهرمحیط را به چه ساحل برآورد

بنیاد این خرابه به آبی نمی‌رسد

تاکی‌کسی عرق کند وگل برآورد

بر آستان رحمت مطلق بریدنی‌ست

دستی که مطلب از لب سایل برآورد

بیدل نفس‌گر از در ابرام بگذرد

عشقش چه ممکن است که از دل برآورد

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
تیغ
شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
خلق
مردمان یا خوی و سرشت؛ جهانِ کثرت در برابرِ تنهایی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗