› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1441

عقل اگر صد انجمن تدبیر روشن می‌کند

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه یرروشنمیکندردیف روشن می کنددشواری نسبتاً آسان

عقل اگر صد انجمن تدبیر روشن می‌کند

فکر مجنون سطری از زنجیر روشن می‌کند

داغ نومیدی دلی دارم که در هر دم زدن

شمع‌ها از آه بی‌تاثیر روشن می‌کند

عالمی چشم از مزار ما به عبرت آب داد

خاک ما فیض هزار اکسیر روشن می‌کند

ننگ رسوایی ندارد ساز تا خامش نواست

رمز صد عیب و هنر تقریر روشن می‌کند

می‌شود ظاهر به پیری معنی طول امل

جوهر این مو صفای شیر روشن می‌کند

غافلان را نور تحقیق از سواد فقر نیست

توتیا کی دیدهٔ تصویر روشن می‌کند

از رگ گل می‌توان فهمید مضمون بهار

فیض معنی‌های ما تحریر روشن می‌کند

ناله امشب می‌خلد در دل ز ضعف پیریم

شمع بیداد کمان را تیر روشن می‌کند

عالم دل را عیار از دستگاه ناله‌گیر

وسعت صحرا رم نخجیر روشن می‌کند

از عرق بر جبههٔ افسون چراغان خوانده‌ایم

بزم ما را خجلت تقصیر روشن می‌کند

انتظار فیض عشق از خامی خود می‌کشم

چوب تر را سعی آتش دیر روشن می‌کند

هیچکس بر در نزد بیدل ز زندانگاه چرخ

عجز ما این خانهٔ دلگیر روشن می‌کند

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗