› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 578

برگ عیش من به ساز بیخودی آماده است

وزن مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه ادهاستردیف استدشواری دشوارتر

برگ عیش من به ساز بیخودی آماده است

چون بط می بال پروازم ز موج باده است

نقش پایم ناتوانیهای من پوشیده نیست

بیشتر از سایه اجزایم به خاک افتاده است

عجز هم در عالم مشرب دلیل عالمی‌ست

پای خواب‌آلوده را دامان صحرا جاده است

حیرت ما را به تحریک مژه رخصت نداد

خط شوخ اوکه رنگ حسن را پر داده است

نافه شدگلبرگ ختن اما تغافلها بجاست

دور چشم بد هنوزآن نو خط ما ساده است

گوهریم اما زپیچ وتاب دریا بیخبر

جز به روی ما تحیر چشم ما نگشاده است

می‌توان در هستی ما دید عرض نیستی

شعله بی‌شغل نشستن نیست تا استاده است

بی‌تو درگنج عدم هم خاک بر سرکرده‌ایم

دست گرد ما ز دامانی جدا افتاده است

قطرهٔ آبی که داری خون کن وگوهر مبند

تهمت آرام داغ طینت آزاده است

هر نفس چندین امل می‌زاید از اندیشه‌ات

شرم دار از لاف مردیهاکه طبعت ماده است

درکمین داغ دل چون شمع می‌سوزم نفس

قرب منزل درخور سعی وداع جاده است

در خرابیها بساط خواب نازی چیده‌ایم

سایه‌گل کرده‌ست تا دیوار ما افتاده است

با شکست رنگ بیدل کرده‌ام جولان عجز

رفتن از خویشم قدم در هیچ جا ننهاده است

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗