› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1107

پیکرم چون تیشه تا از جان کنی یاد آورد

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه اداوردردیف اورددشواری درآمدنی

پیکرم چون تیشه تا از جان کنی یاد آورد

سر زند بر سنگی و پیغام فرهاد آورد

لب به خاموشی فشردم ناله‌جوشید ازنفس

قید خودداری جنون بر طبع آزاد آورد

در شهادتگاه بیباکی کم از بسمل نی‌ام

بشکنم رنگی که خونم را به فریاد آورد

هوش تا گیرد عیار رنگی از صهبای من

شیشه‌ها می‌باید از ملک پریزاد آورد

بسکه در راهت‌کمین انتظارم پیرکرد

مو سپیدی نقش من بر کلک بهزاد آورد

چون پر طاووس می‌باید اسیر عشق را

کز عدم گلدسته‌واری نذر صیاد آورد

تحفهٔ ما بی‌بران غیر از دل صد چاک نیست

شانه می‌باشد ره آوردی که شمشاد آورد

عشق را عمری‌ست با خلق امتحان همت است

عالمی را می‌برد مجنون که فرهاد آورد

از تغافل های نازش سخت دور افتاده‌ایم

پیش آن نامهربان ما را که در یاد آورد

تا سپند ما نبیند انتظار سوختن

چون شرر کاش آتش ازکانون ایجاد آورد

انفعالم آب کرد ای کاش شرم احتیاج

یک عرق‌وارم برون زین خجلت‌آباد آورد

بیدل از سامان تحصیل نفس غافل مباش

می‌برد با خویش آخر هرچه را باد آورد

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
یاد
به‌خاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗