› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2310

نه تنها ناامید وصل یارم دورم از دل هم

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه لهمردیف همدشواری دشوار

نه تنها ناامید وصل یارم دورم از دل هم

زبس حرمان نصیبم پیش من لیلی‌ست محمل هم

حضور عافیت از فکر خویشم برنمی‌آرد

درین بحر جنون آشوب گردابست ساحل هم

بهار عشق گلگلشت به خون غلتیدنی دارد

شهادت گر نباشد می‌توان گردید بسمل هم

چه لازم تهمت آلود حنای بیغمی بودن

اگر مطلوب آرام است دارد پای درگل هم

مباد افسردنی دامان جولان طلب گیرد

درتن وادی بیا منشین که در راه است منزل هم

خوشت باد ای تمنا بسمل پرواز بیرنگی

اگر همت پر افشانست مشکل نیست مشکل هم

غبار غیر رنگی بود ازگلزار یکتایی

ز حیرت گاه حق بیرون نبردم راه باطل هم

نگه را ربط عینک مانع جولان نمی‌باشد

گذشتن‌گر بود منظور مهمیزی‌ست حامل هم

ز بی آرامی ساز نفس آواز می‌آید

که جای یکنفس راحت ندارد گوشهٔ دل هم

من و آن مطلب نایاب کز جوش تقاضایش

خروشی می‌گشاید لب که آگه نیست سایل هم

ترحم نیست غافل بیدل از یاد شهید من

ز جوهر در عرض خفته‌ست اینجا تیغ قاتل هم

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗