› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 977

گهی بر سر، گهی در دل، گهی در دیده جا دارد

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه اداردردیف دارددشواری نسبتاً آسان

گهی بر سر، گهی در دل، گهی در دیده جا دارد

غبار راه جولان تو با من کارها دارد

چو شمع از کشتنم پنهان نشد داغ تمنّایت

به بزم حسرتم ساز خموشی هم صدا دارد

مباد آفت تماشاخانهٔ گلزار حسرت را

که آنجا رنگهای رفته هم رو بر قفا دارد

در این وادی که قطع الفت است اسباب جمعیّت

بنالد بیکسی بر هر که چشم از آشنا دارد

که می‌گوید به آن صیاد پیغام‌گرفتاران

قفس بر طایر ما گرنه راه ناله وادارد

به این آوارگیها گردباد دشت توحیدم

بنای من به گرد خوبش گردیدن به پا دارد

خیالی می‌کند شوخی‌کدام اظهار وکو هستی

هنوز این نقشها در خامهٔ نقاش جا دارد

شرر در سنگ می‌رقصد، می اندر تاک می‌جوشد

تحیّر رشتهٔ سازست و خاموشی صدا دارد

بهار انجمن وحشی‌ست از فرصت مشو غافل

که عشرت در شکفتنهای گل آواز پا دارد

به انداز تغافل پیش باید برد سودایی

که جنس جلوه عریان است و چشم ما حیا دارد

حذر کن از تماشاگاه نیرنگ جهان بیدل

تو طبع نازکی داری و این گلشن هوا دارد

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗