› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1704

دل بیضهٔ طاووس خیال است به برگیر

وزن مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه رگیردشواری دشوار

دل بیضهٔ طاووس خیال است به برگیر

یعنی نفسی چند توهم درته پرگیر

این صبح امیدی که طرب مایهٔ هستی‌ست

بادی به قفس فرض کن آهی به جگرگیر

اقبال به آتش همه یاس است ندامت

گرتاج به فرق تونهد دست به سرگیر

در محفل هستی منشین محو اقامت

خمیازه بهار است نفس، جام سحرگیر

آسودگی دهرکمینگاه تپشهاست

هر سنگ که بینی پر پرواز شررگیر

رنگ دو جهان ریخته‌اند از تپش دل

بر هرچه زنی دست همان موج گهر گیر

مزد طلب اهل وفا وقف تلف نیست

ای شمع زآتش پر پروانه به زرگیر

امید به کوی تو همین خاک‌نشین است

گوهر سر مویم ره صحرای دگرگیر

حرفی ننوشتم که دلی خون نشد آنجا

از نامهٔ من در پر طاووس خبر گیر

بیحاصلی است آنچه ز اسباب جنون نیست

دستی که نیابی به گریبان به کمرگیر

بیدل به ره عشق ز منزل اثری نیست

تا آبله‌ای گر برسی مفت سفر گیر

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗