› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 100

به تردستی بزن ساقی غنیمت‌ دار قلقل را

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه لراردیف رادشواری میانه

به تردستی بزن ساقی غنیمت‌ دار قلقل را

مبادا خشکی افشارد گلوی شیشهٔ مل را

ز دلها تا جنون جوشد نگاهی را پرافشان کن

جهان تا گرد دل‌گیرد پریشان سازکاکل را

چسان رازت‌نگهدارم که این سررشتهٔ غیرت

چو بالیدن به روی عقده می‌آرد تأمل را

سرشک‌از دیده بیرون ریختم‌مینا به جوش آمد

چکیدنهای این خم آبیاری کرد قلقل را

درین محفل که جوشد گرد تشویش از تماشایش

به خواب امن می‌باشد نگه چشم تغافل را

زبحث شورش دریا نبازد رنگ تمکینت

چو گوهر گر بفهمی معنی درس تأمل را

دچار هر که شد آیینه‌ رنگ جلوه‌اش‌گیرد

صفای دل برون از خویش نپسندد تقابل را

جنون ناتوانان را خموشی می‌دهد شهرت

به غیر از بو صدایی نیست زنجیر رگ گل را

نیاز و ناز باهم بسکه یک رنگند درگلشن

زبوی غنچه نتوان فرق کرد آواز بلبل را

به می رفع‌کجی مشکل بود ازطبع‌کج طینت

به زور سیل نتوان راست‌کردن قامت پل را

شکنج جسم و عرض دستگاه ای بیخبر شرمی

غبارانگیز ازین خاک و تماشاکن تجمل را

فسردن‌گر همه‌گوهر بود بی‌آبرو باشد

بکن جهد آن قدرکز خاک برداری توکل را

به پستی نیز معراجی است‌گر آزاده‌ای بیدل

صدای آب شو ساز ترقی کن تنزل را

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
خواب
خفتن و رؤیا؛ نشانهٔ غفلت در برابرِ بیداریِ دل.
جلوه
آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗