› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2297

از انفعال عشرت موهوم آگهم

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه همدشواری دشوارتر

از انفعال عشرت موهوم آگهم

ای چرخ پر مکن قدح هاله از مهم

صبح ازل شکوفهٔ اشکم بهار داشت

هم در پگاه بود چراغان بیگهم

شمعم فروتنی ز مزاجم نمی‌رود

هر چند سر به اوج کشم مایل چهم

پا درگل کدورتم از التفات جسم

گر اندکی ز وهم برآیم منزهم

کو جهد همتی که به همدوشیت رسد

ازگردن بلند تو یکدست کوتهم

پیری شکنج پوست به جسم فسرده است

رختم امید شست‌کنون می‌کند تهم

از قامت خمیده گذشتن وبال شد

این ناخن بریده که افکند در رهم

گنجینه و ذخیرهٔ اسباب اعتبار

دست تاسفی است اگر آوری بهم

خاکم به پایمالی وضعم تأملی

تا بینی آستان که‌ام یا چه درگهم

از کبک من ترانهٔ مستان شنیدنی‌ست

چیزی دگر مپرس همین الله الهم

تا بارگاه فقر شکوه که می‌رسد

بیدل گذشتگی‌ست جنیبت‌کش شهم

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
امید
چشم‌داشتِ خیر؛ نورِ دل در برابرِ نومیدی و رجای وصل.
بلند
رفیع و والا؛ نمادِ همتِ بزرگ و سرفرازی.
اعتبار
ارج و آبرو؛ کنایه از بی‌بنیادیِ ناپایدارِ دنیا نزدِ بیدل.
اسباب
ابزار و وسایل؛ کنایه از سامانِ دنیا و علّتِ گرفتاری.
انفعال
شرمساری و کنش‌پذیری؛ حالتِ خجلت و گدازِ درونی در برابرِ حق.
پیری
سالخوردگی؛ نمادِ ضعف، پختگی و فرجامِ عمر.
چرخ
گردونهٔ آسمان؛ نمادِ فلکِ ستمگر و سرنوشتِ گردان.
فقر
بی‌چیزی و نیازمندی؛ نمادِ تهی‌دستیِ صوفیانه و استغنا از دنیا.
قدح
پیالهٔ بزرگِ می؛ نمادِ ظرفِ فیض و مستیِ معنوی.
عشرت
خوشی و کامرانی؛ لذتِ گذرا و بزمِ فریبندهٔ دنیا.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗