› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 890

به عبرت آب شو ای غافل از خمیدن موج

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه نموجردیف موجدشواری میانه

به عبرت آب شو ای غافل از خمیدن موج

که خودسری چقدر گشته بار گردن موج

درین محیط که دارد اقامت‌آرایی

کشیده است هجوم شکست دامن موج

عنان زچنگ هوس واستان که بررخ بحر

هواست باعث شمشیر بر کشیدن موج

به عجز ساز و طرب کن که در محیط نیاز

شکستگی‌ست لباس حریر بر تن موج

غبار شکوه ز روشندلان نمی‌جوشد

در اب چشمهٔ ایینه نیست شیون موج

نکرد الفت مژگان علاج وحشت اشک

به مشت خس که تواند گرفت دامن موج

سراغ عمر زگرد رم نفس کردیم

محیط بود تحیر عنان رفتن موج

مرا به فکر لبت کرد غنچهٔ گرداب

نفس نفس به لب بحر بوسه دادن موج

ز بیقراری ما فارغ است خاطر یار

دل گهر چه خبر دارد از تپیدن موج

به بحر عشق که را تاب گردن افرازیست

همین شکستگیی هست پیش بردن موج

ز بیدلان مشو ایمن که تیر آه حباب

به یک نفس‌گذرد از هزار جوشن موج

توان به ضبط نفس معنی دل انشا کرد

حباب شیشه نهفته‌ست در شکستن موج

چو گوهر از دم تسدم کن سپر بیدل

درتن محیط که تیغ است سرکشیدن موج

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗