› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1570

فرصت ناز کر و فر ضامن کس نمی‌شود

وزن مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)قافیه سنمیشودردیف نمی شوددشواری نسبتاً آسان

فرصت ناز کر و فر ضامن کس نمی‌شود

باد و بروت خودسری مد نفس نمی‌شود

دل به تلاش خون‌کنی تا برسی به کوی عجز

پای مقیم دامنت آبله‌رس نمی‌شود

عین و سوا فضولی فطرت بی‌تمیز توست

زحمت‌آگهی مبر، عشق هوس نمی‌شود

قدرشناس داغ عشق حوصله جوهر فناست

وقف ودیعت چنار آتش خس نمی‌شود

ذوق ز خویش رفتنی در پی‌ات اوفتاده است

تا به ابد اگر دوی، پیش تو پس نمی‌شود

قافله‌های درد دل گشته نهان به زبر خاک

حیف که گرد این بساط شور جرس نمی‌شود

نیست مزاج بوالهوس مایل راز عاشقان

قاصد ما سمندر است عزم مگس نمی‌شود

راه خیال زندگی یک دو قدم جریده رو

خانهٔ زبن پی فراغ جای دو کس نمی‌شود

چند دهد فریب امن، سر، ته بال بردنت

گر همه فکر نیستی است، غیر قفس نمی‌شود

دست به خود فشانده را با غم دیگران چه‌کار

لب به فشار اگر رسد رنج نفس نمی‌شود

بیدل از انفعال جرم دشمن هوش را چه باک

دزد شراب خورده را فکر عسس نمی‌شود

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗