› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 891

مباد چشمهٔ شوق مرا فسردن موج

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه نموجردیف موجدشواری دشوار

مباد چشمهٔ شوق مرا فسردن موج

چو اشک عرض گهر دیده‌ام به دامن موج

جهان ز وحشت من رنگ امن می‌بازد

محیط بسمل یأس است ازتپیدن موج

ادب ز طینت سرکش مجو به آسانی

خمیده‌است به چندین شکست‌گردن موج

گشاد کار گهر سخت مشکل است اینجا

بریده می‌دمد از چنگ بحر ناخن موج

ز خویش رفته‌ای اندیشهٔ کناری هست

بغل‌گشاده ز دریا برون دمیدن موج

فسادها به تحمل صلاح می‌گردد

سپر ز تیغ کشیده‌ست آرمیدن موج

زبان به کام کشیدن فسون عزت داشت

دمیده قطرهٔ ما گوهر از شکستن موج

چو عجز دست به سررشتهٔ هوس زده‌ایم

شنیده‌ایم شکن‌پرور است دامن موج

نفس مسوز به ضبط عنان وحشت عمر

نیاز برق ز خود رفتنی‌ست خرمن موج

دماغ سیر محیط من آب شد یارب

خط شکسته دمد از بیاض‌گردن موج

خموش بیدل اگر راحت آرزو داری

که هست کم نفسی مانع تپیدن موج

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
تیغ
شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
زبان
عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
شوق
اشتیاقِ سوزان؛ کششِ پرشورِ دل به‌سوی معشوق و وصال.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗