› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 828

زندگانی‌ست که جز مرگ سرانجام نداشت

وزن فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه امنداشتردیف نداشتدشواری درآمدنی

زندگانی‌ست که جز مرگ سرانجام نداشت

گر نمی‌بود نفس، صبح‌کسی شام نداشت

دل پرکار هوس متهم غیرم کرد

ساده تا بود نگین، غیر نگین نام نداشت

قدردان همه چیز آینهٔ منتظری‌ست

دردم از حاصل وصلیست که پیغام نداشت

مایهٔ عاریت و صرف طرب جای حیاست

گل سر و برگ شکفتن به زر وام نداشت

سیر کیفیت عبرتگه امکان کردیم

نقش پا داشت هوایی که سر بام نداشت

کاش بی‌جرات آهنگ طلب می‌بودیم

تکمهٔ جیب ادب جامهٔ احرام نداشت

پختگی چین تعین به رخ خلق افکند

رنگ هموار به غیر از ثمر خام نداشت

هیچکس چشم به جمعیت دل باز نکرد

این گلستان گل کیفیت بادام نداشت

سر زانوی ادب میکده ی راز که بود

عیش این حلقهٔ تسلیم خط جام نداشت

دل وفا خواست جوابش به تغافل دادی

داد تحسین طلبان این همه دشنام نداشت

بیدل از وهم فسردی، چه تعلق، چه وفاق

طایر رنگ، کمین قفس و دام نداشت

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
سیر
گشت و سفر؛ سلوک و سیرِ معنویِ جان در راهِ حق.
خلق
مردمان یا خوی و سرشت؛ جهانِ کثرت در برابرِ تنهایی.
امکان
جهان ممکنات؛ هرچه وجودش وابسته و نه ضروری است.
طلب
جُستن و خواستن؛ کششِ سالک در پیِ حق و معشوق.
دام
تله شکار؛ نمادِ تعلق و گرفتاریِ جان در جهان.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗