› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 528

اگر می نیست جمعیت‌کدام است

وزن مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)قافیه اماستردیف استدشواری دشوار

اگر می نیست جمعیت‌کدام است

کمند وحدت اینجا دور جام است

چو ساغر در محیط می‌کشیها

ز موج باده قلابم به کام است

دو عالم در نمک خفت از غبارم

هنوزم شور مستی ناتمام است

اگر بی‌دستگاهم غم ندارم

چو هندویم سیه‌بختی غلام است

ز بال افشانی‌ام قطع نظرکن

که صید من نگاه چشم دام است

من و میخانهٔ دیدارکانجا

مژه تا باز گردد خط جام است

دل از هستی نمی‌چیند فروغی

نفس درکشور آیینه شام است

جهان زندان نومیدی‌ست اما

دمی‌کز خود برآیی سیر بام است

درتن محفل به حکم شرع‌تسلیم

نفس گر می‌کشی چون می حرام است

به طبع اهل دنیا پختگی نیست

ثمر چندان که سرسبز است‌خام است

اسیری شهپر آزادی ماست

نگین دام ما را صید نام است

ز هستی تا عدم جهدی ندارد

ز مژگان تا به مژگان نیم‌گام است

به غفلت آنقدر دوریم از دوست

که تا وصلش رسد اینجا پیام است

زبیدل‌جرأت جولان مجوبید

چو موج این ناتوان پهلو خرام است

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
سیر
گشت و سفر؛ سلوک و سیرِ معنویِ جان در راهِ حق.
نگاه
نگریستن؛ تجلیِ معشوق و سرچشمهٔ شور و گرفتاری.
غفلت
بی‌خبری و بی‌توجهی؛ خوابِ دل و حجابِ راهِ آگاهی.
طبع
سرشت و خوی؛ مزاجِ درون و قریحهٔ شاعرانهٔ جان.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗