› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 784

مبتذل صبح و شام تازگی آرنده نیست

وزن مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)قافیه ندهنیستردیف نیستدشواری دشوارتر

مبتذل صبح و شام تازگی آرنده نیست

مسخرهٔ روزگار آنقدرش خنده نیست

آینه در پیش گیر محرم تحقیق باش

غیر ز خود رفتنت پیش تو آینده نیست

وشت طور زمان لمعهٔ برق است وبس

علت کوری‌ست گر چشم تو ترسنده نیست

صافدلان فارغند شکوه ارهام چند

گر دلت از خود پر است آینه شرمنده نیست

درکف اخلاق تست رشتهٔ تسخیر خلق

غافل از احسان مباش هیچ کست بنده نیست

مصدر ایذای خلق در همه جا ناسزاست

گر همه در پرپاست !بله زیبنده نیست

هیچکس از گل نچید رایحهٔ انفعال

خبث چه بو می‌دهد گر دهنت گنده نیست

طبع حرون خم نزد جزبه در احتیاج

بی‌طلب کاه و جوگاو سرافکنده نیست

تخت سلیمان جاه پایهٔ قدرش هواست

دود دماغ حباب آن همه پاینده نیست

فقر به هرجاکشد دامن اقبال ناز

چرخ به صد طلسش پینهٔ یک زنده نیست

ای همه وهم و گمان در الم رفتگان

رشه کن و جامه در، یشم‌کسی کنده نیست

خواه دلت چاک زن خواه به سرخاک ریز

دهر ز وضع غرور بهر تو گردنده نیست

به که دل منفعل از خودت آگه کند

ور نه به پیشت کسی آینه دارنده نیست

بیدل از این چارسو عشوه ی دیگر مخر

غیر فنا هیچ جنس نزد حق ارزنده نیست

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
هیچ
بودِ تهی و بی‌اعتبار؛ نشان نفی خود یا جهان گذرا.
خم
خمیدگی یا خمِ شراب؛ منبعِ مستی و فیضِ معنوی.
حباب
پوسته نازک روی آب؛ نماد ناپایداری و تهی‌بودن.
خلق
مردمان یا خوی و سرشت؛ جهانِ کثرت در برابرِ تنهایی.
دماغ
بینی یا سَر؛ جایگاهِ پندار، سرمستی و سودای خیال.
طلب
جُستن و خواستن؛ کششِ سالک در پیِ حق و معشوق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗