› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 946

به حرف و صوت مگو کار دل تباه نگردد

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)قافیه اهنگرددردیف نگردددشواری درآمدنی

به حرف و صوت مگو کار دل تباه نگردد

کجاست آینه‌ای کز نفس سیاه نگردد

ز ما و من به ندامت مده عنان فضولی

تأملی که نفس رفته رفته آه نگردد

گر انفعال خطا نگذرد ز جادهٔ عبرت

بسر درآمده را پا کفیل راه نگردد

بقا کجاست که نازد کسی به هستی باطل

به دعوی‌ای که تو داری نفس گواه نگردد

هزار لغزش مستی‌ست پیش پای تعین

سر بریده مگر از خم کلاه نگردد

به فکر هستی موهوم احتمال ندارد

که سر به جیب فرو بردن تو چاه نگردد

تلاش دیگر و آزادگی‌ست جوهر دیگر

مژه اگر به تپش خون شود نگاه نگردد

دگر به سایهٔ دست حمایت که گریزم

چو شمع بستن مژگان اگر پناه نگردد

ز فوت فرصت دامن‌فشان به پیش که نالم

که عمر رفته به فریاد کس ز راه نگردد

دل از غبار حوادث میفشرید به تنگی

که هاله یکدو نفس بیش گرد ماه نگردد

به کر و فر مفریبید طبع بیدل ما را

دماغ فقر حریف صداع جاه نگردد

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗