› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1752

بی‌تأمل در دم پیری مده بیرون نفس

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه وننفسردیف نفسدشواری نسبتاً آسان

بی‌تأمل در دم پیری مده بیرون نفس

از کتاب صبح مگذر سرسری همچون نفس

جسم خاکی دستگاه معنی پرواز توست

راست کن چندی درین خم همچو افلاطون نفس

گر نیاید باورت از حیرت آیینه پرس

صبح ما را نیست شام ناامیدی چون نفس

ای حباب از آبروی زندگی غافل مباش

چون گهر دزدیدنی دارد در این جیحون نفس

گردبادست اینکه دارد جلوه در دشت جنون

یا ز تنگی می‌تپد در سینهٔ مجنون نفس‌؟

بسکه زین بزم کدورت در فشار کلفتم

غنچه‌وارم برنمی‌آید ز موج خون نفس

آه از شام جوانی صبح پیری ریختند

آنچه می‌زد بال عشرت می‌زند اکنون نفس

شعله‌ای دارد چراغ زندگی کز وحشتش

در درون دل تمنا می‌تپد بیرون نفس

فیضها می‌باید از حرف بزرگان گل کند

صبح روشن می‌شود تا می‌زند گردون نفس

خامشی دارد به ذوق عافیت تقلید مرگ

تا به کی بندد کسی بیدل به این مضمون نفس

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
شعله
زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
جلوه
آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
خم
خمیدگی یا خمِ شراب؛ منبعِ مستی و فیضِ معنوی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗